منوچهر خان حكيم
105
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
صبح دميده بود . عبد الحميد خرامان خرامان مىرفت و مرجان از عقب او ، تا كه به دشتى رسيدند و مركبى را ديدند زين كرده كه در آن دشت چرا مىكرد و در آن طرف دشت كلاغهاى بسيارى بر زمين مىآيند و بر هوا مىروند . شهزاده و مرجان متوجّه به سوى آن شدند . چون رسيدند سكينه بانو را ديدند كه در آنجا بيهوش افتاده و زخمش متعفّن شده ، كه عبد الحميد را از ديدن آن ، عالم در مدنظرش تيره و تار شد . فى الحال پارچهء « 1 » قندى در آب كرده در حلقش ريخت ، فى الجمله قوّت در دل او پديد آمد . اما از آن جانب چون صبح دميد ، خبر به سبكتكين دادند كه امشب عبد الحميد را دزديدهاند . والى تركان آزرده شد و ليس را در عقب فرستاد . پس ليس به جانب بلخ روان شد تا بدان دشت رسيد . يك مركب و سه نفر آدم را به نظر درآورد كه چون نيك نظر كرد عبد الحميد روى به مرجان كرد و گفت : اى مهتره ! تو خود را به خدمت شهربانو رسان و مركبى گرفته از جهت ما بياور كه من با عمهء خود آهسته مىآييم . مرجان متوجّه باغ شد كه شهزاده ، سكينه را بر اسب نشاند و خود بر كفل مركب نشسته ، او را بغل زده آهسته روانهء باغ شدند . اما ليس خود را دواندوان به اردو رسانيد و دعا و ثناى والى را به جاآورده گفت : شهريارا ! بنده خيال كرد كه عيّاران اسكندرند كه عبد الحميد را خلاص مىكنند . تو مپندار كه عيّار دختر تو است كه اين اداها مىكند . سبكتكين گفت : از كجا مىگويى ؟ ليس زبان گشوده ، حالات را مشروحا معروض داشت . والى تركان در غضب شده سالارى كه او را صياد اژدها چشم مىگفتند با چهار هزار كس به گرفتن عبد الحميد فرستاد و ليس در عنان او افتاده ، روان شدند . اما شهزاده خرامان خرامان و خالى از فكر دشمن مىرفت كه يك بار [ ه ] لشكر تركان رسيدند . ليس نظر كرد مرجان را نديد . گفت : آه كه در نزد سبكتكين دروغگو برآمدم . اما چون شهزاده سكينه [ را ] به بالايى پشتهاى برد ، مركب را بر يك جانب او نگه داشت و خود دست بر شمشير كرد ، در پيش او ايستاد . به هر طرف كه تركان روى مىآوردند ،
--> ( 1 ) . پارچه : قطعه ، تكّه .